فرستنده: سید جلال نیاورانی
متن مصاحبهء کیهان با بانو مهناز رئوفی در زندان
روز اول
کیهان: امروز نشستی داریم با یک نجات یافتهء جدید خانم مهناز رئوفی. لطفا خود را معرفی کنید:
مهناز رئوفی: من مهناز رئوفی هستم متولد سال 1349 خورشیدی یعنی در موقع پیروزی انقلاب اسلامی 8 ساله بودم ولی از همان موقع بطلان دین بهائی بر من مشخص بود. یعنی در 8 سالگی من پی برده بودم که سران جهانی بهائیت همه دست نشاندهء دول خارجی هستند فقط مطمئن نبودم که ما دست نشاندهء کدام قدرت خارجی بودیم. یعنی در جاسوس و دست نشانده بودن خود تردیدی نداشتم. مردم سنندج حرفهایی می زدند که منطقی بود...یکی می گفت دست نشاندهء روس تزاری دیگری می گفت انگلستان ولی من هنوز احتمال می دادم که در صدر دین بهائی یا اسرائیل و یا آمریکا در دورهء ناصرالدین شاه مشغول دین سازی شده بودند.
کیهان: زن مزخرف نگو. در عهد ناصرالدین شاه که اسرائیلی نبود و آمریکا هنوز وارد فعالیت جاسوسی نشده بود. صد بار گفتم که بگو یا روس و یا انگلیس یا اصلا بگو روس و انگلیس...هردو با هم مشغول دین سازی شدند.
مهناز رئوفی: آخه من می خوندم که بهائیان به نفع اسرائیل نیز فعالیت می کنند. بهتر نیست که اول ...
کیهان: خفه شو زن. می خوای دوباره بدم گروه ارشاد با شوهرت صحبت کنند؟
مهناز رئوفی: نه تو رو به خدا نه. دفعهء قبل دو هفته بستری شد و لگن خاصره اش ترک برداشت. هنوز هم ناخناش کج در میان. گفتید دست پروردهء کی بودن؟
کیهان: ترکیبی از روس و انگلیس.
مهناز رئوفی: دقیقا من هم می خواستم همینو بگم.
همانطور که بازپرس می گفت جزئیات قضیه مهم نیست. در جاسوس بودن بهائیان تردیدی نیست.
کیهان: می فرمودید. از کدام سازمان اطلاعات با شما تماس گرفتند؟
مهناز رئوفی: بله اطلاعات چند بار تماس گرفت. ولی روزنامهء کیهان به ارشاد من خیلی کمک کرد به خصوص آنروزی که من و شوهرم را در زندان...
کیهان: نه منظورم روزنامهء اطلاعات نیست. منظورم سازمانهای امنیتی مثل سیا و موساد و غیره است. کدام یک از آنها با شما اول تماس گرفتند؟
مهناز رئوفی: والله دروغ چرا؟ من خیلی کوچیک بودم و یادم نیست.
کیهان: شما از چند سالگی به کارهای جاسوسی وارد شدید؟
مهناز رئوفی: دقیقا خاطرم نیست که چند ساله بودم که به من پیشنهاد جاسوسی شد ولی قبل از کلاس اول بود. اصلا بچه های کودکستان و آمادگی بهترین جاسوسها هستند. مگر شما فیلم اسپای کیدز را ندیدید؟ حرف نداشت...
کیهان: بس کن. فعالیتهای شما از چه نوعی بود؟
مهناز رئوفی: جاسوسی در مورد بچه های محل، روابط همسایه ها با همدیگر و مسائل مهم و حساس دیگر.
کیهان: شما بزرگ شده سنندج هستید؟
مهناز رئوفی: بله.
کیهان: بر کارهای شما خرده گرفته اند که اگر شما واقعا در آن سالها در سنندج بودید بایستی اشاراتی هم به جنگ ایران و عراق، شورش کردها و حزب دموکرات کردستان و کومله هم می کردید.
مهناز رئوفی: عرض کردم که من کوچیک بودم و درست یادم نمی یاد که اوضاع سیاسی زمان چطور بود. فقط خاطرات جاسوسی من هم اکنون دوباره تداعی شده است. دلیل این بازیابی خاطرات کودکی هم شاید ضربات محکمی بود که در موقع بازرسی ارشادی به جمجمهء من خورد...
کیهان: بله البته خاطرم هست. الان وقت اشاره به شرایط اسلام آوردن شما نیست. در مورد فعالیتهای خود در پس از انقلاب بگوئید.
مهناز رئوفی: از کارهای مهم جاسوسی من فعالیت در گلشن توحید بود.
کیهان: بله. گلشن توحید یکی از فعالیتهای جاسوسی بهائیان در بعد از انقلاب است. روزنامهء کیهان تا چند هفتهء دیگر فعالیتهای گلشن توحید را افشا می کند. ولی لطفا بیشتر توضیح دهید.
مهناز رئوفی: گلشن توحید یک مجموعهء کودکستانی تربیتی جامعهء بهائی است. منشاء آن بیان عبدالبها است که می گوید: "نونهالان گلشن توحید که درس اخلاق می خوانند منظور نظر عنایتند." یعنی کودکان بهائی را به گلهای تازه ای در یک گلشن یکتاپرستی تشبیه کرده است که اگر اخلاق خوب به آنها آموخته شود مورد عنایت حضرت پروردگار قرار می گیرند. بهائیان چون به اخلاق خوب و شایسته اهمیت می دهند ...بازم حواسم پرت شد. کجا بودیم؟
کیهان: صحبت فعالیتهای جاسوسی شما در گلشن توحید بود.
مهناز رئوفی: بله. تاریخچه گلشن توحید نیز گفتنی است. در سالهای اول انقلاب یکی از بهائیان که به دلایل واهی و دروغین بازداشت شده بود متاسفانه خانمش در اثر بیماری فوت می کند و جامعهء بهائی برای تربیت کودکان این خانم کلاسهایی تدارک می بیند که کم کم منظم و رایج می شود.
کیهان: پس جنبهء جاسوسی آن چطور نمو یافت؟
مهناز رئوفی: بله. من اشتباه گفتم. اصلا این کلاسهای کودکستانی برای تربیت بچه ها با اخلاق درست و خوب است و ربطی به مسائل جاسوسی ندارد.
کیهان به گروه ارشاد: لطفا این زن را ببرید و کمی بیشتر ارشاد کنید. ولی آنقدر ارشاد کنید که مثل دفعهء قبل بستری نشود. فقط اینقدر که فعالیتهای امپریالیستی گلشن توحید را به خاطر بیاورد کافی است.
مصاحبه کیهان با بانو مهناز رئوفی در زندان-
-روز دوم
کیهان: امروز نشستی دوباره داریم با خانم مهناز رئوفی یک نجات یافته از بهائیت. با سپاس از ایشان که با کمبود وقت و کثرت مشغله دعوت ما را پذیرفتند. خب حال شما چطوره؟
مهناز رئوفی: بد نیستم. یک کمی منگم و سرم سنگینه ولی قادر به ادامه مصاحبه ام. کجا بودیم؟
کیهان: در مورد رابطهء گلشن توحید با امپریالیسم می گفتید.
مهناز رئوفی: بعله یادم اومد. گلشن توحید فعالیتهای جاسوس پروری را روی بچه های 2 الی 3 ساله پیاده می کرد بطوریکه در چهار سالگی جاسوسهای زبر و زرنگی می شدند. کودکان زیر 10 سال تواناترین جاسوسها هستند چون کسی به آنها شک نمی کند. ما معلمهای ویژه ای نیز داشتیم.
کیهان: مثلا چه کسانی؟
مهناز رئوفی: جیمز باند سالی چند بار می آمد و با تشکیلات ما روابط نزدیکی داشت.
کیهان: جیمز کی؟
مهناز رئوفی: جیمز باند.
کیهان: جیمز باند 007؟
مهناز رئوفی: بله خودش بود.
کیهان: خانم رئوفی شاید اشتباه می کنید چون جیمز باند یک شخصیت واقعی که نیست...{کمی مکث} باند یک شخصیت تخیلی است.
مهناز رئوفی: آقای ش. گویا شما هم فریب خورده اید؟ البته که جیمز باند بود.
کیهان: خانم رئوفی عجب حرف یاوه ای می گویی؟ جیمز باند یک شخصیت افسانه ای و هالیوودی است که برای تفریح و سرگرمی غربیها ساخته اند. دروغ نگم من هم با اینکه فیلم ممنوعه است هر از گاهی با بچه ها نگاه می کنم ولی بهرحال شخصیت واقعی که نیست.
مهناز رئوفی (با عصبانیت خاص خود) : شما دیگه لطفا در حرفهای من شک نکنید. گفتم باند بود. تمام.
کیهان: خب 007 با بچه ها فارسی حرف می زد یا انگلیسی؟
مهناز رئوفی: گاهی فارسی تمیز و بدون لهجه و گاهی هم کردی نسبتا خوب. انگلیسی را خوب حرف نمی زد. یعنی من که انگلیسی اصلا بلد نیستم ولی آنهایی که بلد بودند می گفتند لهجه انگلیسی اش خیلی خوب نیست. خودش را آقای پوپک معرفی می کرد.
کیهان: بله. این آقای پوپک به بچه ها چه تعلیماتی می داد؟
مهناز رئوفی: از کارهای ساده شروع می کرد و کم کم توسعه می داد. اول با درس رفتار و آداب معاشرت با پدر و مادر و خانواده. بعد درس موسیقی و ابیات کودکانه. مساله اساسی در تمام طرحهای گلشن توحید نمو و باروری اخلاق و رفتار بهائی بود. در مراحل بالاتر در مورد تاریخ هنر و موسیقی و نقاشی هم تعلیماتی می داد.
کیهان: مثلا چی؟
مهناز رئوفی: خب سعی می کردند تعلیمات بهائی را به کودکان القا کنند. مثلا تساوی حقوق زن و مرد. این مساله برای بهائیان خیلی اهمیت داشت و حالا می فهمم که از طریق باز کردن مساله حقوق زن و برابری زن و مرد در پیشگاه خدا سعی در اسلام ستیزی داشتند. یا اینکه تعصب نژادی و هر تعصب دیگری چیز بدی است و موجب نابرابری و ناعدالتی در جامعه می شود. اینها بدآموزی هم می کردند یعنی میگفتند که تمام نوع بشر برابرند و حرفهای احمقانه ای مثل اینکه تلاش بشر باید برای نیل به صلح باشد. اینها از فعالیتهایی بود که من شخصا ناظر آن بودم.
کیهان: شاید که این آقای پوپک جیمز باند نبود و فقط یک بهائی ایرانی معمولی با تخصص تعلیم و تربیت کودکان بوده است؟
مهناز رئوفی: نه مطمئن هستم جیمز باند بود و رد خور ندارد.
کیهان: بر چه مبنایی؟
مهناز رئوفی: چون بی نهایت خوش تیپ و خوش فرم بود.
کیهان: معمولا آموزش جاسوسی همراه با تعلیمات سخت جسمی و فیزیکی نیز هست؟
مهناز رئوفی: مرسی که یادآوری کردید. پرورش فیزیکی و سلامت کودکان هم همیشه مد نظر بود. بچه های گلشن توحید درس ژیمناستیک و ورزش هم داشتند و ساعتهایی را هم به ورزش و بازی در پارک می گذراندند. قربان من درد کمرم برگشته و موقع قرص درد من است. اگر اجازه بدهید جلسه افشاگری را به فردا موکول کنیم.
کیهان: بله. خیلی جالب بود. کیهان چند سال است که در پی افشاگری بود ولی ما از عمق فاجعه بی خبر بودیم. این نشست را فردا ادامه می دهیم ولی به عنوان آخرین نکته چرا این آقای جیمز باند انگلیسی را خوب صحبت نمی کرد؟ و چرا فارسی را بدون لهجه صحبت می کرد؟ اینها نیز نیاز به افشاگری دارد. مردم را باید از حضور جیمز باند در سنندج خبردار کرد. باور کنید حتی من هم بی خبر بودم. رسالت ویژهء کیهان در همین است و گرنه در ما را هم مثل روزنامهء شرق می بستند.
مهناز رئوفی: نمی دانم. شما نکتهء جالبی را مطرح می کنید. من اینقدر محو جنبهء فیزیکی او بودم که دست و پایم را گم کرده بودم. ولی همانطور که توضیح دادم فعالیتهای گلشن توحید بر مبنای اسلام ستیزی بود. یعنی مغز بچه ها را با تعالیمی چون وحدت عالم انسانی، جستجوی آزاد برای حقیقت، نفی تعصبات، نفی خشونت، تساوی حقوق زن و مرد و امثال اینها پر می کردند و مسلم است کسی که با این آموزه ها آشنا باشد دیگر گرایشی به خشونت و تعصب و خود محوری و بحثهای شیرین طهارات و نجاسات نشان نخواهد داد. بهرحال حضور گلشن توحید و برنامه های مشابه آن موجب نگرانی روحانیت باید باشد. من دیگه باید بروم ولی اون برادرها و خواهرهای ارشادی هنوز به من چپ چپ نگاه می کنند. امروز که برنامه ای نیست؟
کیهان: نخیر خواهرشما امروز با خیال راحت رد شو و برو. نشست را فردا ادامه می دهیم.
مصاحبه کیهان با مهناز رئوفی نجات یافته از بهائیت--3
-روز سوم
کیهان: با سلام مجدد خدمت شما.
مهناز رئوفی: با تشکر از شما و خوانندگان شما و با تکبیر به خواهران ارشادی. راستی اینها همیشه باید حاضر باشند؟
کیهان: بعله خانم رئوفی. ارشاد کار یک روز و دو روز نیست. خیلی ها ممکن است در زیر فشار یا شرایط دشوار به دامن اسلام بازگردند ولی با تخفیف فشار فیلشون یاد هندستون می کند. حضور اینها فکرهای نادرست را از انسان دور می کند.
مهناز رئوفی: درسته ولی آخه اینا خیلی خشنند. چرا ما با محبت به بهائیت حمله نمی کنیم؟
کیهان: محبت در شان و مرام ما نیست. خداوند قاسم و جبار است ما هم بندگان اوییم.
مهناز رئوفی: پس رحمن و رحیم چی شد؟
کیهان: ببین شما مثل اینکه امروز در ایمان خود اونقدر استوار نیستی و کمی متزلزل صحبت می کنی. شاید لازم باشه خواهرها با شما کمی صحبت و با نرمی خاص خودشون موعظه حسنه کنند تا ارشاد بشی.
مهناز رئوفی: استغفرالله و اتوب علی.
کیهان: نخیر خانم باید بگی استغفرالله و اتوب الیه. شما چقدر بی سوادی. مدرک تحصیلی شما چیه؟
مهناز رئوفی: بنده دیپلمه هستم.
کیهان: چرا دانشگاه نرفتی؟ شما که انشات خیلی خوبه.
مهناز رئوفی: من دیپلمه سال 1368 هستم. خواستم برم دانشگاه اجازه شرکت در کنکور را نگرفتم.
کیهان: ببین این سران بهائیت نگذاشتن شما درس بخوانی. البته مرتبا شعار می دهند که تعلیم و تربیت باید عمومی و اجباری باشد و بی سوادی باید ریشه کن شود و کلی هم پز می دهند که بی سوادی از دهه ها قبل در میان بهائیان ایران ریشه کن شده ولی جلوی تحصیل شما را گرفتند.
مهناز رئوفی: البته دروغ نگم نظام جمهوری اسلامی به من اجازه شرکت در کنکور سراسری را نداد. حق هم داشتند. من پررو و بی ادب در پرسشنامه تقاضا نوشتم بهائی. یعنی در فرم تقاضا زیر ستون مذهب نوشتم بهائی و گفتند نمی شود دانشگاه بری. من هم می پذیرم که هیچ بچه بهائی نباید به دانشگاه برود. جامعه بهائی مشوق من در نوشتن و توانا شدن قلمم بود. بهائیان من را به نوشتن خیلی تشویق می کردند ولی من حوصله نداشتم و ترجیح می دادم دوچرخه سواری و تاب بازی کنم. پسرهای محل هم که همسایگان ما بودند نیز زیاد با ما رفت و آمد داشتند.
کیهان: یعنی چی؟ پسرهای محله زیاد می آمدند و می رفتند که کار نشد. مثل اینکه شما پدر و مادر درستی نداشتی؟
مهناز رئوفی: نه بدبختها اونها را من ذله کرده بودم.
کیهان: چطور.
مهناز رئوفی: من از بچه گی آزاده و یاغی بودم و ابدا به هیچ صراطی مستقیم نمی شدم.
کیهان: خوب اینها به موضوع اصلی ما ربطی نداره. از افشاگری شما در مورد گلشن توحید و رابطه آن با امپریالیسم استفاده کردیم. در مورد فساد اخلاقی و شیوع آن از طریق گلشن توحید کمی بیشتر توضیح دهید.
مهناز رئوفی: این را از من بپذیرید که تا به حال اسلام ناب محمدی با چنین پدیده فاسدی مواجه نشده است.
کیهان: نه. چطور؟
مهناز رئوفی: من به چشم خودم دیدم که به بچه ها و خردسالان موسیقی می آموختند.
کیهان: عجب ضد ارزشهایی در یک مملکت اسلامی رایج می کردند.
مهناز رئوفی: باور کنید مو به تن من سیخ می شد. بچه های معصوم و بی گناه را با فراگرفتن ریتم و نت خوانی و تاریخ موسیقی کلاسیک تباه می کردند.
کیهان: ولی بین خودمان باشد عجب جاسوس های بی ربط و بیخودی هستند. این همه مساله سیاسی در مملکت داریم مثل مساله هسته ای، اصلاح طلبی و فعالیتهای ضد انقلاب و عناصر فعال در سرنگونی رژیم. در این گیر و دار بهائیان سرگرم تربیت بچه ها و آموزش اخلاق و موسیقی و نت خوانی و امثال اینها هستند. لابد کلاسهای نقاشی هم داشتند؟
مهناز رئوفی: باور کنید نقاشی هم داشتند.
کیهان: خب هدف اینها از این فعالیتهای امپریالیستی چیست؟ به کدام ستون نظام ضربه می زنند؟
مهناز رئوفی: ببینید موسیقی، انواع دیگر هنر مثل نقاشی، مجسمه سازی، می تواند نظام را به چالش بگیرد. حرف بهائیان هم همین است. موسیقی می تواند بین انسانها روابط جدید عاطفی بسازد و در ضمن شما کجا دیده ای کسی که موسیقی کار کرده باشد عملیات چریکی و انتحاری انجام دهد. موسیقی و هنر یک تفاهم بین انسانها پدیدی می آورد که از نسلهای بعدی انسانهای خوش فکر، متعادل و خلاقی می سازد. البته که نظام باید نگران کلاسهای موسیقی بچه ها باشد. بهائیان با همین کارها خشونت را از جامعه شان زدوده اند. جامعه ای که خشونت نداشته باشد نمی تواند در عرصه اجتماع عرض اندام کند. اصلا ما ایرانی ها خشونت پسندیم. مگر نه؟
من امیدوارم در نشست بعدی اسم معلم موسیقی را نیز افشا کنم. ولی حالا نمیگم. باید تا جلسه بعد صبر کنید.
کیهان: این فرق بین کیهان و نشریات اصلاح طلب است. این اکبر گنجی بی خود به من بند کرده و مدام کیهان را جنبه نشریه ای تاریک خانهء اشباح می خواند. اگر ما در بارهء کلاسهای موسیقی و هنر بهائیان افشاگری نکنیم کی می کند؟ آیا رسانه های اصلاح طلب اصلا فکر و خمیر مایهء این را دارند که با این کلاسها درگیر شوند؟ آیا جرات دارند فعالیتهای استعماری کلاسهای هنر و موسیقی و نقاشی بهائیان را افشا کنند؟ حالا پشت سرهم مانیفست می نویسند و مثلا روشنگری می کنند. ولی از تاختن به این مفاسد عاجزند.
مهناز رئوفی: بی نهایت از روزنامه کیهان انتقاد می کنند ولی شما در پیشگاه ملت عزیزید. من مایلم با این اصلاح طلبان مناظره کنم. هم من و هم زاهد زاهدانی برای این کار حاضریم. باور کنید 5 دقیقه هم دوام نمی آورند.
کیهان: خوشم اومد که از خودمونی. تا نشست بعدی خداحافظ.
-ادامه دارد
نقد وبررسی کتاب بهائيت در ايران
بهائیت در ایران
نوشته دکتر سید سعید زاهد زاهدانی
با همکاری محمد علی سلامی
انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی
چاپ اول 1380
نقد از کاويان صادق زاده ميلانی
در سال های اخیر کتابهای زیادی درردّ بهائیت از سوی افراد مختلف و یا نهادهای مذهبی نوشته شده و این مساله از جوانب گوناگون بررسی گردیده است. اما تاکنون هیچ یک از این کتابها نتوانسته انتظار علاقمندان را بر آورد و به پرسشهای بیشمار خوانندگان در این زمینه پاسخ گوید. از تازه ترین این نوع نشریات کتاب بهائیت در ایران به قلم دکتر سيد سعيد زاهد زاهدانی استاد رشتهء جامعه شناسی دانشگاه شيراز است که با همکاری محمد علی سلامی نوشته شده و ناشر آن مرکز اسناد انقلاب اسلامی است.
اساس نظری کتاب بر مبنای نظريه کيان يا اقتدار است. شالوده اين فرضيه را نويسندگان اينطور معرفی کرده اند که "دولتهای روس و انگليس...در صدد تقسيم ايران بين خود بودند" و "مشکل اساسی آنان با ملت متحد ايران بود."( 82) نويسندگان مدعی هستند که "عنصر اساسی اتحاد مردم که رهبری تشکيلات و اقتدار سياسی هم داشت مذهب شيعه بود." ايشان دو قدرت سياسی در ايران قاجار می يابند. يکی اقتدار دولت و ديگری اقتدار ملت (برهبری روحانيت) و می نويسند:
پس در يک جمع بندی کلی با توجه به شواهد تاريخی بيان شده در اين فصل می توان گفت که در ايران دوران قاجار تا قبل از نهضت مشروطه دو اقتدار اصلی در کشور وجود داشت : يکی اقتدار شاه که دربار و دولت را اداره می نمود و ديگری اقتدار مراجع و روحانيت وابسته به آنان که ملت را رهبری می کرد. در دوره فتحعليشاه و محمد شاه و ناصر الدين شاه دولتهای بيگانه توانسته بودند اقتدار خود را بر دولت ايران مسلط کنند. در اين ميان ملت به رهبری روحانيت در مقابل مطامع آنان ايستادگی کرد. بنابراين برای از ميان بردن اين مقاومت لازم بود اقتدار ملی شکسته شود. برای اين کار با استفاده از زمينه های داخلی به فکر تحريک و ايجاد تفرقه در ميان ملت افتادند. (83)
نتيجه نويسنده از اين قرار است که "به گمان ما قدرتهای استعماری از اين فرقه ها برای شکستن کيان يا اقتدار ملی ايران استفاده نموده اند." (19) و گفتنی است که اين همان اقتدار ملی است "که از زمان صفويه حول محور تشيع سامان يافته است." کوتاه سخن فرض نويسندگان از اين قرار است که در ايران عهد قاجار دو نيروی قدرتمند در تنش بوده اند: دولت و ملت. دولتهای قاجار غالبا ضعيف و دست نشانده بوده اند و نيروهای ملت تبلور نهائی خود را در روحانيت شيعه يافتند. دول استعماری هم برای تضعيف "محور شيعه" دست بکار "دين سازی" زدند و جنبش بهائيت محصول چنين فرآيندی است.
البته مطالعه دقيق و بررسی تمام جوانب نظريه دکتر زاهد زاهدانی از حوصله اين مختصر خارج است ولی ناچار برخی از موارد انرا بايد بطور عميقتری تحليل نمود و محک زد. صاحبان نظر و پژوهندگان در تمام رشته ها کمال دقت را در طرح درست تعريف موضوع تحت بررسی بکار می برند. مثلا در مطالعات يک فيزيکدان تعاريف واژه های وزن و حجم و جاذبه بايد تعريفی متعارف و پذيرفته شده در ميان فيزيکدانان باشد. نکته اولی که طرح آن ضروريست همانا ضعف مولفان در ارائه تعريفی درست از فرضيه جامعه شناسی خويش است. دکتر زاهدانی واژه های اقتدار و کيان را بعنوان برابر فارسی واژه فرانسه Autorité برگزيده اند. کاربرد واژه اقتدار درست و بلا مانع است ولی واژه کيان در لغت معادل درستی برای Autorité نمی باشد و در هيچ يک از فرهنگهای سياسی و علوم انسانی شناخته شده بکار برده نشده است.
ضعف ديگر دکتر زاهدانی عدم توانائی وی در ارائه تعريفی درست و اساسی از جنبش "بهائيت" است. برای نمونه به تعريف واژه بهائيت بنابرنوشته اين پژوهشگر توجه می کنيم. ايشان می نويسند: "سوال اصلی ما اين است: فرقه های شيخيه بابيه ازليه و بهائيه (که همه را تحت عنوان بهائی گری در ايران خلاصه نموده ايم) کی چرا چگونه و توسط چه کسانی به وجود آمده اند؟" (19) يک مدعی پژوهش و صاحب اجتهاد علمی چگونه می تواند طيفهای غير همگن و مستقل تاريخی را که تحولات زمانی آن بيش از يک صد و پنجاه سال طول کشيده تحت يک عنوان گرد هم آورده و محکوم کند. مولف فرقه های شیخیه، بابیه، ازلیه و بهائیه را تحت عنوان بهائی گری در ایران آورده و با آوردن چهار نام، خطر این فرقه ها را برای خوانندهء ناآگاه چهار برابر نموده است. نگاهی به تاریخ نهضت های بالا نشان می دهد که شیخیه یک نهضت خالص اسلامی بود که مثل همهء فرقه ها مبلغ افکار تازه ای گردید، طرفدارانی یافت و مخالفینی نیز پیدا کرد. پس از آنکه بابیه به رهبری باب به وجود آمد بسیاری از معتقدان به شیخیه نیز به آن گرویدند، سپس دیانت بهائی بر اساس بابیه رشد کرد و بابیه به گروه نا چیزی تبدیل شد. ازلیان گروه کوچکتر دیگری هستند که به ازل به عنوان جانشین باب اعتقاد داشتند. در این میان رشد و دامنهء تبلیغات بهائیان فراگیر تر بود. این که گفته نشود بهائی چیست و حرفش کدامست و بجای آن از هر کدام از این فرقه ها غولی ساخته شود و چنین وانمود گردد که اینان در مواقع مختلف با نام های گوناگون و با هدف از بین بردن اقتدار و کیان اسلام و ایران به وجود آمده اند نه علمی است و نه می تواند خوانندهء جویا را جوابگو باشد. چنين ارزيابی بدين می ماند که کسی بخواهد فرقه های مختلف شيعه چون اسماعيليه و زيديه و شيخيه و اخباريهای دوازده امامی راتحت عنوان "شيعه گری" برچسب زده و محکوم کند بی آنکه درک کند که هريک از اين جنبشها و حرکتهای درونی شيعه دارای ابعاد و مشخصات و جايگاه تاريخی خاصی هستند و حتی از نقطه نظر الهيات و فلسفه دينی نيز هريک ويژگيهای خود را دارند. بعلاوه گرچه در مثال بالا هريک از فرقه های شيعه را می توان بدرستی تحت عنوان "شيعه" بررسی نمود ولی پر واضح است که شيخيه وبابيه و ازليه را بهيچ ترتيب نمی توان جنبشی زير عنوان "بهائيت" محسوب داشت و چنين خطائی در نوشته های محققان و پژوهشگران دانشگاهی بسیارنادر است.
آقای دکتر زاهدانی و همکار ايشان می نويسند که "به نظر اينجانب اين جنبش مانند يک بمب خوشه ای فرهنگی عمل کرده است که در هر جا قرار می گيرد به ايجاد فرقه های جديد می پردازد تا کيان دينی کشور ما و يا هر کشور مسلمان ديگری را تهديد کند." (49) بايد پرسيد که ديانت بهائی در کدامين کشورها و در کدامين برهه تاريخی مانند يک بمب خوشه ای عمل کرده؟ آيا منظور ايشان اين است که ديانت بهائی در کشورهای گوناگون به فرقه های کوچکتری تقسيم شده؟ می پرسيم کدام کشورها؟ و شايد منظور آقای زاهدانی اين بوده که وجود جامعه کوچک بابی از هواداران ازل در اوائل قرن قبل در قبرس که اکثرا در حال تقيه بودند لطمه ای شديد به اقتدار اسلامی وارد کرده! جالب اينجاست که نویسندگان ضعف کيان و اقتدار اسلام و دول اسلامی را نتيجه مسلم ديانت بهائی و تاثيرات آن می دانند ولی دانسته نشد که آيا اختلافات صدر اسلام از جمله پيدايش دو فرقه شيعه و سنی و حرکت خوارج ناشی از همان "بمب خوشه ای فرهنگی" است يا خير؟ آيا مذاهب فقهی اهل سنت چون حنبلی و شافعی و حنفی و مالکی نيز از نتايج جنبش "بهائيگری" است؟ درباره دو مکتب کلامی معتزله و اشعريه چه بگوئيم؟ بنابر فرضيه غيرتاريخی و نادرست ايشان پس بايد جنبشهای تماما شيعی زيديه و مختاريه و اسماعيليه و صباحيه و مکاتب اخباري و اصولی را نتيجه "بمب خوشه ای" بهائيت و تلاش دول استعماری برای تضعيف اسلام بدانيم! آيا سرکوب مکتب اخباری (که تا آنزمان بزرگترين گروه شيعه بود) توسط پيروان مکتب جديد اصولی که از عهد صفوی آغاز شد و در نهايت و همزمان با ابتدای دوره قاجار موجب انقراض و نابودی اين گروه اکثريت روحانيون شيعه دوازده امامی شد نيز از کنشهای "بهائيکری" است؟ کدام "بمب خوشه ای فرهنگی" دست پرورده سياستهای خارجی و استعماری بود که علمای شيعه را وادار کرد که ملا صدرالدين شيرازی (ملا صدرا) را تکفير کنند؟ واضح است که ادعای دکتر زاهدانی در مورد اينکه ديانت بهائی موجب فرقه فرقه شدن دين مبين اسلام شده از ديد تاريخی ادعائی پر اشکال است. و عجيب اينجاست که نويسنده محترم دست آويزی بهتر و توجيهی جامعتر برای تشتت و فرقه گرائی بين مسلمين از جنبش "بهائيت" نيافته اند.
نکته ای ديگری که مد نظر دکتر زاهد زاهدانی بوده اينستکه ظهور ديانت بهائی را مقارن شکسته شدن "کيان يا اقتدار ملی ايران" دانسته است. توجه خوانندگان عزيز را به بيان آقای دکتر زاهدانی جلب می نمايد که می نويسند: "کيان و اقتدار ملی ايران بعد از دوران صفويه حول محور ايدئولوژی تشيع شکل گرفته است. به گمان ما قدرتهای استعماری از اين فرقه ها برای شکستن کيان يا اقتدار ملی ايران استفاده نموده اند."(19) ايشان هيچگونه سند و مدرکی برای اثبات ادعای خويش ارائه نمی کنند و با يک جمع بندی کلی و سطحی از مطلب می گذرند. ولی نکته فوق مستلزم اندکی دقت است. بايد پذيرفت که در دوره قاجاريه سستی دربار و دستگاه حکومتی در امور کشورداری و سهل انگاری اوليای امور موجب عقب افتادگی بيش از پيش ايران گشت. اين عقب افتادگی را در چندين جنبه از جمله ضعف دستگاه دولتی و حکومت مرکزی و نبود سيستم مالياتی و کمی محصولات صنعتی و توليدات کشاورزی و صادرات و پس روی ارزش تومان (با پشتوانه نقره) در مقابل ارزهای خارجی می توان ديد. البته دلائل عقب افتادن ايران در عرصه جهانی و شکسته شدن اقتدار ملی بسيارند و اين مختصر اجازه بحثی کافی را نمی دهد و بنابراين فقط به طرح کاستيهای فرضيه جناب مولف می پردازم. می پذيريم که از دوران صفويه مذهب رسمی ايران شيعه شد و بنا بر قرائن و شواهد تاريخی از همان عهد تمدن ايران سير نزولی خود را آغاز نمود. البته در همان دوران تمدنهای قديمی و پربار چين و هند نيز دست خوش سير نزولی خويش گشتند و همانند ايران کيان و اقتدار خود را در معرض سقوط تدريجی ديدند. در اينکه تمدنهای شرقی فوق از قرن شانزدهم و هفدهم ميلادی (و چند قرن قبل از ظهور "بهائيت") سير قهقرائی خود را اغاز نمودند شکی نيست.
محققين و صاحبان نظر فرضيه های گوناگونی در توجيه ضعف تدريجی تمدنهای شرق در برابر پيشرفت نسبتا سريع غرب ارائه داده اند که از آنجمله است نهضت رنسانس در اروپا و پي آمد های آن چون انقلاب صنعتی و ظهور حکومتهای مردم سالار (دموکراتيک). دو فرضيه جالب و پر اهميت نوين هم اخيرا ارائه شده که توجه صاحبان انديشه را جلب کرده و خلاء نظری نظريه های فوق را تا حدی بر طرف ساخته است. تاريخدان و محقق برجسته خانم ژانت ابولخد (Janet Abu-Lughod) بر آنستکه نقش عمده در سقوط شرق را پخش بيماری طاعون در هند و چين و ايران در پی حمله مغول ايفاء کرد. بنابر پژوهشهای ايشان بيش از نيمی از اهل کشورهای فوق از ميان رفتند و اين کمی جمعيت موجب شروع روند سقوط شرق گشت. آندره فرانک (Andre Gunder Frank) بر آنست که سقوط تدريجی شرق ناشی از کشف معادن نقره زيادی در قاره امريکا بود که با مدد گرفتن از آن ذخائر کشورهای اروپائی توانستند جای پائی در بازارهای هند و چين و ايران باز نموده و با وارد کردن مقدار زيادی نقره ارزش ارزها و پشتوانه اقتصادهای شرق را ضعيف کنند. بهرحال مسلم است که تا قبل از قرن نوزدهم ميلادی کشورهای غرب اروپا و حتی روسيه تفوق و برتری قابل ملاحظه ای نسبت به هر سه تمدن قديمی چين و هند و ايران بدست آورده بودند. کوتاه سخن اينکه با وجود آنکه دکترزاهد زاهدانی مايل هستند تقصير تضعيف کيان ايران را به گردن ديانت بهائی بيندازند ولی شواهد تاريخی بيانگر اينست که جريان سقوط شرق از قرنها قبل و مقارن با تسلط شيعه بر ايران آغاز شده و دهها سال پيش از ظهور ديانت بابی و بهائی بحد اعلای خود رسيده بود چنانکه دو شکست سنگين و معاهده های ننگين گلستان و ترکمنچای در دوره فتحعليشاه هم گواه آن است.
مطلب ديگری که استاد زاهدانی مطرح می کنند مساله اقتدار دولت و اقتدار ملت است. ايشان می فرمايند که اقتدار دولت (يعنی شاه و دربار) توسط دولتهای خارجی (روس و انگليس) شکسته شده بود ولی کيان ملت که همانا کيان جامعه روحانيت و مجتهدين شيعه بود کماکان به تسلط و اقتدار خود ادامه داد. سياست دولتهای خارجی در دين سازی هم بنا بر گمان ايشان برای شکستن اقتدار اينان بود. تقسيم کيان ايران را به اقتدار دولت و ملت می پذيريم. ولی تعريف دکتر زاهد زاهدانی از دولت و ملت نيازمند کمی تامل است. جناب زاهدانی دولت را فقط شخص شاه و و دربار و دستگاه حکومت را بخشی از "دولت" بشمار می آورند. البته ايشان اذعان دارند که "آن دسته از رهبران مذهبی يا علمائی که از طرف دولت به عنوان امام جمعه يا شيخ الاسلام (رئيس دادگاههای شرع) منصوب می شدند نيز می توانستند جزئی از طبقه بالا محسوب شوند. ديگران اعم از علما و يا ديگر اقشار هم که با دربار ارتباط می يافتند به عضويت اين طبقه ارتقا می يافتند." (37-38) بحث در اينجا بحث طبقات اجتماعی نبوده و نيست. موضوع صحبت نيروها و بردارهای اجتماعی است که مجموعا پديده دولت را تشکيل میدهند. بايد پذيرفت که رهبران مذهبی و مجتهدان عصر قاجار جزئی از دستگاه حاکم يا دولت بوده اند. شايد ارائه دو نمونه به تشريح بهتر مساله کمک نمايد. مثال اول را از جنگ دوم ايران و روسيه می آوريم که رهبران شيعه از جمله آقا سيد محمد اصفهانی مجتهد فتوای جهاد را صادر نمود ولی پيش از اعلام فتوا ملا رضای خوئی را به طهران گسيل داشت تا نظر فتحعلي شاه را جويا شود. پس اقتدار دولت و روحانيون شيعه بر خلاف نظرجناب زاهدانی نه تنهابا هم اختلاف و تنش نداشته اند بلکه هم مسير و هم طيف بوده اند.
گرچه در برخی از دوره ها تنشهائی ميان دولت و برخی رهبران مذهبی شيعه وجود داشته است. منشا اين تنشها را نه در باورهای سياسی و نه در اختلافات جهان بينی ميان دستگاه حکومت و رهبران مذهبی ميتوان يافت بلکه موارد تنش را بايد در عوامل مالی و منافع اقتصادی جست. نمونه دوم را بنقل از کتاب تاريخ بيداری ايرانيان نوشته ناظم الاسلام پيرامون ائتلاف شيخ فضل الله نوری با سيد محمد طباطبائی می آوريم. ناظم الاسلام می نويسد که پس از سفر حج جناب شيخ فضل الله چون ايشان "به طريق اعيانيت سلوک کرده بود با قرض گزافی وارد شده مبلغ دوازده هزار تومان برای ادای ديونش از امين السلطان درخواست نمود." او هم از پرداخت اين مبلغ امتناع کرد. چنين بود که شيخ فضل الله با سيد محمد طباطبائی که آخوندی آزاده و اصلاح طلب بود بر ضد صدراعظم ائتلاف کرد (جلد 1ص 209). چنين زد و بندهائی منافع مالی در پی داشته اند چه که پس از عزل امين السلطان جانشينش عين الدوله با
"حاج شيخ فضل الله متحد گرديده امورات شرعی و عرفی بلکه مملکتی را راجع به محکمه شيخ نوری کرد. تا آنکه کار شيخ بالا گرفت و کارهای عمده را صورت و انجام می داد. حکومت بعض از ولايات عمده بر حسب مشورت و تصويب شيخ نوری معين و برقرار می شد مانند شوکت الملک حاکم قائنات که شيخ نوری سی هزار تومان از او تعارف گرفت و از عين الدوله خواهش نمود که حکومت قائنات و ارثيه برادرش مرحوم شوکت الملک را به او واگذار و تفويض نمايد. فورا تمنای او به اجابت مقرون شد.(211)
روحانيون و مراجع تقليدی که صاحب اقتدار و شوکت بودند دست در دست دولت داشتند و همگام آن حرکت می کردند و اساسا برای تثبيت قدرت خود محتاج به حمايت دربار و شاهزادگان و سائر ارکان دولت بودند. پاسخ اين پرسش را که آيا روحانيون شيعه انگشت شماری مانند ميرزای شيرازی و سيد محمد طباطبائی که اهداف مالی و منافع اقتصادی شخصی را دنبال نمی کردند جزء اقتدار مردمی حساب می شدند يا جزئی از کيان دولت را نمی توان در اين مختصر بدرستی بررسی کرد. ولی اينقدر معلوم شد که جناب زاهدانی يا بنابر بی اطلاعی از تاريخ قاجاريه و مشروطيت و يا بنابر مصالح شخصی فرضيه های نادرست تاريخی را ارائه کرده اند و اين فرضيه ها را بدون تحقيق عميق و مطالعه دقيق و بدون پشتوانه علمی بعنوان نگرشهائی نوين عرضه نموده اند. نظريه ايشان در مورد کيان ملت و نقش روحانيت بيشتر به خيال پردازی (و شايد پروپاگاند) می ماند تا پژوهشی علمی.
جناب زاهدانی در ادامه همين مساله در باره ايستادگی و پايداری روحانيت در مقابل منافع دولتهای خارجی داد سخن داده می نويسند:"نمونه های بارز اين تقابل يکی فتوای جهاد توسط علما و بسيج مردم در جنگ ايران و روس و پيروزيهای شگفت انگيز حاصل از آن است." (81) البته خوانندگان فراموش نکرده اند که ايران در هردو دوره جنگ ايران و روس شکستهای بسيار سختی خورد و ناچار مجبور شد که با روسيه تزاری صلح کند و تن به دو قرارداد شوم و ننگين گلستان و ترکمنچای دهد. شايد دکتر زاهد زاهدانی چنان در پی اثبات فرضيه "کيان" خود و حمله بر آئين بهائی هستند که از دست دادن گرجستان و دربند و باکو و شيروان و گنجه و شکی و قره باغ و طالش از خاک وطن را از ياد برده اند و يا پيروزی انگاشته اند.
ضعف نظری کتاب بهائيت در ايران از مآخذ تاريخی آن نيز آشکار است. جناب زاهدانی از ميان دهها تن از دانشمندان و پژوهشگران معاصر که در دهه های اخير صدها کتاب و مقاله سنگين و پر محتوا پيرامون تاريخ و جامعه شناسی ايران در دانشگاههای برون مرزی نگاشته اند فقط به دو کتاب قديمی بسنده کرده اند که يکی از آنهاکه بيشتر از آن بهره برده شده کتاب حامد الگار است که چاپ 1969ميلادی است. تاريخ شناسان دوره قاجار ميدانند که کتاب الگار بسيار ضعيف است و در سی و اندی سال اخيرتمام محققين بعدی نظريات ايشان را زير سوال برده وبسیاری از فرضیه هایش را رد کرده اند. چرا از آثار ژانت آفاری و منگول بيات و ونسا مارتين و هوان کول و نيکی کدی و ديگر انديشمندان آکادميک و دانشگاهی مطرح تاريخ ايران نقل قول نشده و چگونه است که آقای زاهدانی بخود اجازه ميدهد که سه دهه پژوهش را ناديده گرفته؟ آیا این نا آشنائی با مطالعات جديد و نقد و بهره گيری از کتب و مقالات و معلومات نوين است که موجب ضعف و کاستی های کتاب دکتر زاهدانی گردیده است؟
کاستی دیگر این کتاب عدم توانایی نگارندگان دربررسی و ارزیابی منابع دست اول و اسناد تاریخی است. بعنوان نمونه تحلیل آقای زاهدانی و آقای سلامی را از مساله ء (ساختگی) بهائی بودن امیر عباس هویدا نخست وزیر دولت پهلوی از1343 تا 1356 را مطرح میکنم. در اينکه جد پدری آقای هويدا اقا رضا قناد بهائی بوده اند شکی نيست و البته بهائی بودن پدربزرگ کسی اساسا ربطی به اعتقادات دينی نوه شان نداشته و ندارد و هر فردی شخصا مسوول باورهای مذهبی خودش است. پدر هویدا حبیب الله خان (عین الملک ) در جوانی بهائی بود ولی پس از ورود در عرصه سیاست و ازدواج با زنی مسلمان افسرالملک (دختر میرزا حسین خان معتمد الملک از خاندان قاجار) و دوستی با دشمنان دیانت بهائی از آئین بهائی کاملا دوری جست. بطوریکه برادر امیر عباس یعنی فریدون هویدا میگوید من برای بار اول در 14 سالگی( پس از مرگ پدر) کلمه بهائی بگوشم خورد. ( ص 47 (The Persian Sphinx
در مورد مسالهء بهائی نبودن پدر هویدا شواهد تاریخی بسیاری داریم که در مقاله های دیگر ارائه شده اند و خواننده گرامی را به آنها ارجاع می دهم.[1] منبع موثق و مهمی که بهائی نبودن پدر هویدا را تائید می کند نامهء شوقی افندی ( رهبر جامعهء بهائی در سالهای 1957-1921 میلادی) خطاب به یکی از بهائیان مصر است که اشاره ای به عین الملک پدر هویدا دارد:
بهائیان بهیچوجه من الوجوه وظایف سیاسی قبول ننمایند و اگر چنانچه فردی از افراد در ایران و یا خارج ایران مخالفت نماید و از این مبداء منحرف گردد از جامعهء بهائیان خارج. وظیفهء افتخاری سیاسی نیز غیر مقبول و استعفا من دون استثنا از الزم لوازم و از واجبات و فرایض حتمیه اهل بها محسوب. سستی و اهمال و تهاون تولید مضّرات عظیمه نماید ..... و الا مانند عین الملک و ...مردود و منفصل از جامعه خواهند بود.(نامه به تاریخ 14 جون 1932 به یکی از بهائیان مصر)
محتوای نامه بسیار شفاف و روشن است. رهبر جامعهء بهائی می گوید که بهائیان حق پذیرفتن پستها و سمتهای سیاسی را ندارند و حتی این دستور را مساله ای قلمداد می کند که سستی در آن جایز نیست. بعد هم ایشان مثالی می زنند و مثال ایشان آقای عین الملک پدر امیر عباس هویداست و از عین الملک به عنوان شخصی نام می برد که به دلیل ورود به عرصهء سیاست بریده و جدا از دین و جامعهء بهائی شده است.
اين نکته را نیز نباید از یاد برد که خود اقای هويدا در پيش از منصوب شدن به نخست وزیری و در دوران نخست وزيری و پس از آن در هنگام زندان و محاکمه و حتی تا پای اعدام صریحا خود را فردی مسلمان و مسلمان زاده می دانسته و هرگز ادعای بهائی بودن نکرده بود. گزارش رسمی دولت جمهوری اسلامی ايران در ارائه مجازات اعدام هم ايشان را فردی مسلمان معرفی کرده بود و اين سند محکم در جرائد روز ايران منتشر گشته و در دسترس همگان است. همچنين تاريخدان معاصر دکترعباس ميلانی در کتاب خود در بيوگرافی و زندگی نامه هويدا (The Persian Sphinx) هم پس از مطالعه هزارها سند و شاهد تاريخی و صدها مصاحبه ادعای مکرر خود آقای هويدا و دادگاه انقلاب جمهوری اسلامی را تایید کرده بر مسلمان بودن (ویا بهائی نبودن) ايشان صحه می گذارند. اما با وجود اینهمه سند جناب زاهدانی و همکارشان ادعا می کنند که هويدا بهائی بوده! البته چون اين نویسندگان با دسترسی به منابع ناب و کم پیدا مرکز اسناد جمهوری اسلامی (مرکز اسناد ملی سابق) دست به فرضیه پردازی و اجتهاد تاريخی زده اند شاید گمان نمی بردند که ادعایشان ممکن است زیر سوال برود ولی چون ادعای ایشان بر خلاف تمام شواهد تاريخی و یافته ها و باورهای خود دادگاه انقلاب اسلامی وگفتار و کردار خود آقای هویداست باید فرمایشات آنان را کمی دقیقتر محک زد. نویسندگان در اثبات فرضیه خود مینویسند که:
در مورد بهائی بودن هویدا بهترين و گویاترین سند نامه ای است با امضای اسکندرکه در مهر ماه 1343 به وسیله پست برای اکثر مقامات دولتی آن زمان ارسال شد که به افشای سوابق او می پردازد. گویا این نامه توسط منوچهر اقبال تنظیم شده است. متن این نامه در جلد دوم از خاطرات فردوست از صفحه 377-375 آمده است. دراین نامه سوابق خدمتگذاری پدر هویدا به بهائیت و برخی از تخلفات خود او در مناصب قبلی که داشته آمده و از برخی دوستان بهائی او نام برده شده است. (241)
مشکل حل شد. می نویسند که "بهترین و گویاترین سند" در اثبات بهائی بودن امیر عباس هویدا نامه ایست بامضای اسکندر نامی که سوابق او را افشا میکند! سوال بنده ازآقایان زاهد زاهدانی و سلامی اینستکه چطور محور یک چنین فرضیه مهمی را ( سهل انگارانه) بر چنین سند سست و فاقد محتوای تاریخی سوار کرده اند. مسلم است که نامه ای بدون امضای درست و بدون ماخذ که بدست مخالفان سیاسی هویدا (و مشخص نیست چرا این تهمت را بمرحوم منوچهر اقبال بسته اند) که از انتصاب او به نخست وزیری دچار حسادت و ناراحتی بودند و به منظور حمله سیاسی باو نوشته شده است را نمی توان با وجود صدها شاهد و دلیل واضح مخالف مبنای کار قرارداد و بهنوان "بهترین و گویاترین سند" ارائه کرد. و پر واضح است که در مرکز اسناد انقلاب اسلامی که این دو نویسنده بآن دسترسی داشته اند سندی گویاتر و محکمتر برای اثبات بهائی بودن هویدا یافت نکرده اند وگرنه ارائه میکردند. البته نمی پرسم چرا از صدها سند تاریخی که مسلمان بودن هویدا را اثبات میکند از قبیل اخراج کارمندان بهائی شرکت نفت بنابر دستور مستقیم هویدا بسال 1345 خورشیدی (ظهور و سقوط سلطنت پهلوی جلد دوم صص 390-91 ) گزارش روابط عمومی ساواک به ریاست ساواک تهران بسال 1343 راجع به بهائی نبودن هویدا (ماخذ بالا ص 388) و زیارت اماکن مقدس شیعه و زیارت وی به حج اشاره ای نرفته است. دراسناد رسمی ساواک جزو مشخصات هویدا تحت مذهب درج شده "اسلام" (رجال عصر پهلوی: امیر عباس هویدا به روایت اسناد ساواک ج 1 ص402). در ضمن اسناد عرضه شده در کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی اثبات میکند که شایعه بهائی بودن هویدا حربه ای از سوی مخالفان و رقیبان سیاسی وی بوده است. واکنش هویدا هم بنابر اسناد موجود ساواک این بوده که گذران زندکی را بر بهائیان سخت کرده و از جمله اظهار نظرهایی را که هویدا می پذیرد همانا خودداری از استخدام بهائیان در وزارتخانه هاست (ماخذ فوق ص 388).
دیدیم که فرضیهء بهائیگری هویدا از کدام زمان (1343) و از کجا (نامه ای به امضای اسکندر) منشاء گرفت. لازم است بدانیم که عبدالله شهبازی در ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (جلد دوم) دو سند دیگر را هم در اثبات ادعای بهائیت هویدا کشف و مطرح کرده است و همین سه سند را زاهد زاهدانی نیز در بهائیت در ایران عینا نقل می کند. شهبازی می نویسد[2]:
سند اول، نامه مورخ 12/6/1343 است که ظاهرا یکی از سران بهائیت بنام قاسم اشرافی به مناسبت تصادف هویدا در جاده شمال و شکسته شدن پای او، برای فرهنگ مهر ارسال داشته و در آن تاسف خود را از این حادثه ابراز داشته است:
جناب آقای دکتر فرهنگ مهر معاون محترم وزارت دارائی:
به مناسبت پیشامدی که برای جناب آقای هویدا وزیر محترم دارائی رخ داده خواهشمند است مراتب تاثر و تاسف اینجانب و برادرانم را به عموم هم مسلکان و بخصوص جناب آقای ثابت پاسال مدیر محترم تلویزیون ایران که بزرگترین خدمتگذار فرقه ما هستند ابلاغ فرمائید.
احترامات فائقه را تقدیم می دارد
قاسم اشراقی
سند بالا هدفش محکم کردن و اثبات محتوای نامهء اسکندراست. نکتهء اولی که بنظر می رسد این است که این مدرک به هیچ وجهی بهائی بودن هویدا را ثابت نمی کند. یعنی اصلا کمترین ربطی به باورها و گرایش های دینی هویدا ندارد. گویا شهبازی و زاهدانی خوانندگان کتابش را جمعی بی اطلاع انگاشته است که به خود اجازه می دهد که چنین بی پروا اسناد جعلی و بی ربطی در آن درج کند. سند بالا(اگر ساختگی نبود) بیان می داشت که یک نفر زیر دست بهائی تاثر خود را از تصادف هویدا به رئیسش ابلاغ کرده است. همین و بس. نکتهء دیگر اینکه در جعلی بودن سند تردیدی نیست چون ممکن نیست که یکی از سران جامعهء بهائی دیانت خود را "فرقه" و یا "مسلک" بخواند ولی این واژه ها از بهائی ستیزی که در پی ساختن سند است بسیار ممکن است. مدرک سومی که عبدالله شهبازی رو می کند (و زاهدانی باز هم بدون تحقیق و دقت نقل می کند) پیرو سند بالاست و از همان منزلت و ارزش تاریخی بهره مند است.
البته این نگارنده لازم میداند که اضافه کند که آقایان اسم کتابی را هم که اسناد حساسی از قبیل سند فوق (بامضای اسکندر!) را از آن استخراج کرده اند را هم بغلط نوشته اند. ماخذ سند بالا را کتاب خاطرات فردوست جلد دوم نوشته اند که اشتباه است. نام درست کتاب ظهور و سقوط ساطنت پهلوی است که جلد اول آن خاطرات ارتشبد فردوست است و جلد دوم آن جستارهایی از تاریخ معاصر ایران نام دارد که مولف این دو جلد عبدالله شهبازی است.
در خاتمه اين را نيز بايد بگوئيم که نگارنده کمترکتابی ديده ام که در آن اينقدر اشتباهات املای انگليسی و خطا در کتاب شناسی و معرفی مآخذ موجود باشد. کمتر پانويسی در اين کتاب هست که اشتباهات چشمگير انگليسی نداشته باشد. گويا دکتر زاهدانی تحصيل کرده کشور انگلستان هستند لذا سواد و تسلط ايشان بر زبان تحصيليشان را زير سوال نمی بريم ولی پرسش بنده اينست که چرا جناب زاهدانی زحمت نکشيده اند و حداقل از يک نرم افزار پيش پا افتاده و متداول برای تصحيح واژه های انگليسی غلط خويش بهره نبرده اند؟ و چگونه است که در ارائه مآخذ و کتاب شناسی از هيچ قاعده مرسوم استفاده نکرده اند؟
کتاب بهائيت در ايران علاوه بر ضعفهای نظری و تحليلی شديد فوق در ثبت وقايع واضح و آشکار تاريخی نيز کاستيهای فراوانی دارد که عدم دقت مولفان را در ارائه مسائل ساده تاريخی عيان می سازد. بعنوان نمونه ايشان در تحليل اظهار امر و شروع دعوی سيد عليمحمد باب ملا حسين بشروئه ای را با ملا صادق مقدس اشتباه نموده می نويسند "در شب جمعه پنجم جمادی الاولی سال 1260 مطابق 23 ماه مه 1844 ميلادی در حالی که ملا حسين مقدس را به خود متوجه و مفتون نموده بود ..." (128)اشتباهی که نباید از يک استاد دانشگاه انتظار داشت. و اینکه می نویسند "روحيه ماکسول در اواخر سال 1378 مرد و تا هنگام مرگ رياست بيت العدل اعظم را بر عهده داشت" (260) نیز نادرست است. آشکار است که خانم روحيه ماکسول هرگز عضو بيت العدل هم نبوده اند تا چه برسد برياست آن.
کوتاه سخن آنکه کتاب بهائیت در ایران می توانست با توجه به دسترسی نویسندگان به اسناد مهم و تاریخی موجود درمرکز اسناد جمهوری اسلامی کتابی مهم و نوین در راستای شناسائی دیانت بهائی و نقش تاریخی—اجتماعی آن در تاریخ معاصر ایران بشمار بیاید. امید است در چاپهای آینده کاستیهای نظری و تاریخی این کتاب اصلاح شود تا اثری در خور احاطه علمی نویسندگان ارائه دهند.
