تابستان 1363 بود . تازه از زندان
رجائی شهر به زندان اوین منتقل شده بودم . زیر بازجوئی بودم . نزدیک ظهر بود که
بازجوئی متوقف شد و برای نهار به دادسرا منتقل شدم . نگهبان زندانی ها را به صف
کرد و به دستشوئی برد . آب اوین یخ بود و وقتی دستم را زیر شیر آب بردم احساس
خوشایندی کردم . آب شیری که در سلول انفرادی آسایشگاه بود بوی عجیبی می داد که با
بوی فاضلاب زیر آن مخلوط میشد و در تمام مدت بازداشتم از شستن دست و صورت با آن
اکراه داشتم . اما شیر آب دادسرا سرد و مطبوع بود. با لذت آب خنک را به صورت ورم
کرده ام زدم. احساس میکردم که درد صورتم کاهش پیدا میکند . هنوز مفاصل فکم بی حس
بود و جرات نداشتم دهانم را تکان دهم و قدری از آن آب را بچشم. آنقدر با سوالات
محتلف بمباران شده بودم که فرصت فکر کردن به ضرباتی که به پشت و صورتم زده بودند
نداشتم. آب خنک را به چانه و گردن و قسمتی از گونه هایم زدم. ولی چشم بند مانع از
آن بود که که تمام صورتم را آب بزنم.
ادامه مطلب
