سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
مدیر هتل
سالها پیش، در شبی طوفانی، که باران به شدّت میبارید، و هیچ تنابندهای را یارای آن نبود که شبی را در خیابان به سر ببرد، مردی میانسال با همسرش وارد سرسرای هتلی کوچک در فیلادلفیا شدند. آنها در آن سیلابی که از آسمان جاری بود میخواستند سرپناهی بیابند و اطاقی، تا شب را در آن سپری سازند. به میز پذیرش نزدیک شدند. کارمند جوانی پشت میز ایستاده بود.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط نیما در ساعت 13:19 | لینک
|
